انقال مجدد
سپتامبر 17, 2008 · نوشتن دیدگاه
سلام دوستان .
با عرض معذرت از همه ی شما باید بگم که باز هم وبلاگم رو تغییر دادم. چون شروع کردم به مینیمال نویسی . به همین دلیل در سرویسی که بیشتر مناسب این کاره عضو شدم و وبلاگ ساختم.
امیدوارم شما دوستان عزیزی که در مینیمال نویسی مهارتی دارید (یا ندارید ) در این امر به من کمک کنید .
اسم این وبلاگم هم بدون مرزه .ظاهرش هم به مینیمال نویسی بیشتر می خوره: ساده . بدون چرت و پرت اضافه .
موفق باشید.
→ دیدگاهی بگذاریددستهها: متفرقه
قبل
سپتامبر 9, 2008 · نوشتن دیدگاه
…می دونستم که واقعیه . امکان نداشت واقعی نباشه. واقعی بود. حسش می کردم. تمام روحم و سرشار کرده بود. همه کارم رو هدف دار.زندگی رو داخلش حس می کردم. از لحظه لحظه با اون بودن لذت می بردم. از تک تک کلماتی که می گفت. حرفاش ضربان قلبم رو عوض نمی کرد. آهنگش ضربان قلبم بود. مثل معتادی بودم که نمی تونستم بدونش زندگی کنم. می دونستم که این از اون عشق های زودگذری که به این و اون نشون می دیم نیست. چون تونسته بود فکر ضمخت و فولادین من رو با لطافتی مخمل وار عوض کنه. وقتی اون میومد قدرتی رو داشتم که زندگیم رو عوض کرد…
→ دیدگاهی بگذاریددستهها: اندیشه نوشت ها
برچسبها: before, فکر, قبل, قدرت, نیرو, هدف, واقعی, انرژی, تاثیر, تغییر, راه, زندگی, عشق
اتوبوس
سپتامبر 8, 2008 · نوشتن دیدگاه
بعد از نیم ساعت انتظار بالاخره اتوبوس رسید. سیل مسافران به سمت اتوبوس حجوم برد .
بعد از نیم ساعت انتظار باید سوار اتوبوس می شدم تا هر چه سریعتر به کارم برسم.
نمی دونم چی شد اما از جام بلند نشدم. روی صندلی ایستگاه نشستم . خیلی ساده از جام بلند نشدم. خیلی ساده بلند نشدم و گذاشتم اتوبوس بیاد بایسته و مسافراش رو سوار کنه و بره و من رو روی صندلی جا بگذاره.
تمام روز رو به این فکر می کردم که چرا همچین کاری کردم.
فردای اون روز ، انفجار اتوبوسی به دلیلی نامعلوم و مرگ تمام مسافرانش تیتر اول تمام روزنامه های محلی شده بود .
→ دیدگاهی بگذاریددستهها: اندیشه نوشت ها
برچسبها: داستان, ساده, غیر واقعی


